از عاشقانه های یک زنبور کارگر:

پدر بزرگ و مرگ
۱
ديشب مرگ را ديدم
با پدر بزرگ گپ مي زد
لهجه داشت
2
صبح
چند قطره خون
روي روشويي ريخته بود
مرگ
با ريش تراش قديمي پدربزرگ اصلاح كرده بود
3
دگمه اي افتاده روي تخت
با چهار سوراخ در بدنش
مرگ
با پدر بزرگ
گلاويز شده بود
4
پدر بزرگ را به قبرستان برديم
در غسالخانه
دو سوسك
از ماه عسل بر مي گشتند
5
در قبرستان كسي نبود
مرده ها
به هواخوري رفته بودند
***
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط جليل صفربيگي
|