تبليغاتX
واران

م...

می خواست ز کنج خلوتش بر خیزد

از خواب پر از جراحتش بر خیزد

سردرگمی همیشه ی ساعت ساز

با زنگ کدام ساعتش بر خیزد؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

بازار خود فروشی از ان سوی دیگر است

                                              حضرت حافظ

 

ش...

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

بازار سیاه چشم و ابرویی چند

هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است

ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

د...

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

ه...

هر گوشه که می نشست تنهایی بود

بغضی که نمی شکست تنهایی بود

برخاست که هر چه داشت با خود ببرد

در گنجه فقط دو  دست  تنهایی  بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  | 

د...

دیدیم غریب و خسته جان می دادی

تنها  وسط  پیاده رو   افتادی

ما هم در خانه هایمان را بستیم

آزادی!  آزادی!  آزادی!  آزادی!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط جليل صفربيگي  |